قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
2524
تاريخ الفي ( فارسى )
پشيمان گشتم و با خود گفتم : كاش من اين رقعه را به او نمىدادم . چون از گريستن فارغ شد ، گفت : صاحب اين رقعه را نزد من آور . بيرون رفتم و هرچه تفحّص كردم درويش را نيافتم . بالضّروره بازگشتم و از فقدان درويش خبر دادم . رقعه پيش من انداخت . در آنجا نوشته بود كه : دوش حضرت رسالتپناه ، صلّى اللّه عليه و آله ، را در خواب ديدم كه فرمود : نزد حسن رو و به او بگوى كه حجّ تو اينجاست ، به مكّه چرا مىروى ؟ من تو را گفتهام كه بر درگاه اين ترك ملازم باش و مطالب و مآرب از باب حاجات را به اسعاف « 1 » و انجاح « 2 » مقرون گردان و به فرياد درماندگان امّت من برس . و چون خواجه بر مضمون مكتوب اطلاع يافت فسخ آن عزيمت نموده با من گفت : هرگاه صاحب رؤياى صالحه را بينى او را نزد من آور . راوى گويد كه بعد از مدّتى ميانهء من و آن شخص اتّفاق ملاقات افتاد . با او گفتم كه : وزير بسيار مشتاق ديدار توست . اگر رنجه نشوى غايت لطف خواهد بود . جواب داد كه : وزير را امانتى نزد من بود به وى رسانيدم . بعد از اين ، او را به من و مرا با او كارى نيست . و در بعضى از تواريخ مسطور است كه در نوبت اوّل ، كه سلطان ملكشاه به بغداد رفت ، زوّار و ارباب حاجات و فقرا و مساكين بر درگاه خواجه نظام الملك جمع مىشدند و او هيچكس را از آنچه لايق به حال او بود محروم نمىگذاشت و در وقت مراجعت فرمود كه محاسبات حساب آنچه او به مردم داده بود كردند . مبلغ صد و چهل هزار دينار در حيّز شمار درآمد . و در مرتبهء دويّم كه سلطان به مركز خلافت عبّاسى ، يعنى دار السّلام بغداد آمد ، خواجه نظام الملك در عطاياى معهوده تأخير فرموده سرهنگان و دربانان را حكم فرمود كه سائلان را بعد از اين ، بىرخصت او به مجلسى نگذارند . و در اين اثنا ، شيخ « 3 » واعظ كه از جملهء علما و صلحاى بغداد بود و به حليهء تقوى و ورع آراسته بود و پيش خواجه رفت و فصلى از تصنيف خود را كه آن را به النصحية النّظاميّة « 4 » موسوم گردانيده بود ، در آن مجلس بر خواجه خواند . جمعى از خوشآمدگويان كه هميشه در مجلس ارباب دول و خيل مىباشند و هرچند دخل ايشان مستلزم فساد بسيار مىشود ، امّا از آنجا كه طبايع جميع موجودات ، سيّما افراد انسان خصوصا اهل شوكت و حكومت ، به تعريف و خوشآمد شنيدن مايل مىباشند اگر ناعاقبتانديشان ملاحظهء عواقب امور ناكرده به اين تعريفات و توصيفات غيرواقعه خرسند گشته از مفاسدى كه بر آن مترتّب تواند بود غافل
--> ( 1 ) . اسعاف : برآوردن ، حاجت روا داشتن . - و . ( 2 ) . انجاح : مترادف كلمهء پيشين است . - و . ( 3 ) . مراد ، شيخ ابو سعيد معمّر بن أبى عمامه واعظ ، يكى از وعّاظ بغداد است كه ابن أثير وفات وى را در ذيل حوادث سال پانصد و شش هجرى ذكر مىكند . ( 4 ) . ق ، ش : نخبة النظاميّه ؛ م : نصحة النظاميّه .